و ان روز تمام دهکده را به خاک جارو زدم که مبادا رده پای آمدنش سراغم را
گرفته باشد... فریاد ها را به باد رها کردم که صدایش را به پیچش خود غرق
کند و هجاجی کند به قامت الف"آمدن"... دیگری چشم را به آفتاب خیره
کردم که همه جا را چون تاریکی سایه ببینم و نبینم کسی را که حضور به
دیدنش، میلرزاندم... پاهایم را به قلاب نرفتن به سلابه کشیدم تا به جای
خود درجا بزند تا قدم به قدم، قدمی نمانده باشد... اما... به بازویی و
ریسمانی و فریادی بند شدم وقتی دلی منتظر داشتم؟؟؟
به خاک ریختمش، به سلابه کشیدمش ولی چه سود که دیگر مال من نبود...
او آمد و دل تپید و با او رفت... من ماندم و هجای تنهایی به سمفونی بی
کسی!!! دل ، صاحبش را او دید و من تمام مدت غریبه ای بیش برای
بی کسی اش نبودم...
نظرات شما عزیزان:
پاسخ:مچکرم.اما تابلو چون خسته ای قشنگ نخوندیا

.gif)
پاسخ:به سه چیز هرگز تکیه نکن غرور دروغ عشق انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد